تبليغاتX
هرگز دور نیست
هرگز دور نیست
Never too far
life
زندگی درست به یک دیکته شبیهه... فقط بعضی وقت ها این فرصت به آدم می دن که اون رو تکرار و اشتباهاتش رو جبران کنه و به صورت درست در بیاره.
2 نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 0:36  توسط احمد | 
سربازی

 

از شرکت مرخصی گرفته بودم و خونه استراحت می کردم نامه ای به دستم رسید .فکر می کردم پستچی طبق معمول هر ماه برام یه کاتالوگ جدید آورده . حدسم درست بود ولی این دفعه فقط یه کاتالوگ خالی نبود ، بلکه نامه اعزام به خدمتم آومده بود که مشخص کننده این بود که باید چه تایمی و به کجا خودم رو برای اعزام معرفی کنم.نامه رو باز کردم . یه کم تعجب کردم . در نامه ذکر شده بود که نامبرده باید 1387.4.1 برای اعزام به خدمت خودش رو معرفی کنه و سابقه خدمتی نامبرده هم لحاظ می شود. یه جورایی برام قابل هضم نبود .اصلا فکرشو نمی کردم به این زودی برم خدمت . آخه تازه حدود ۱ماهی می شد که توی گمرک مشغول به کار شده بودم و اینکه بخوام حقوق و مزایایی که تازه بدست آوردم رو از دست بدم خیلی عصبانیم می کرد ولی به هر صورتی که بود این شرایط رو پذیرفتم و 1 تیر به خدمت مقدس سربازی اعزام شدم . الان که شما ان مطلب رو می خونید حدود 25 روزی از آموزشی رو در پادگان شهید ادیبی مرزن آباد چالوس پشت سر گذاشتم و کلی هم وزن کم کردم و خوش استیل تر شدم. الان به تعطیلات میان دوره اومدیم و بقیش هم چشم به هم زده می گذره . تنها چیزی که فکرم رو خیلی به خودش مشغول کرده اینه که بعد آموزشی کجا می افتم . پناه بر خدا . شما هم ما رو دعا کنید.

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 2:52  توسط احمد | 
اندیشه
  وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم.
  وقتی که دیگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم.
  وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم.
  وقتی او تمام کرد من شروع کردم. وقتی او تمام شد من آغاز شدم.
  و چه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها زندگی کردن است ، مثل تنها مردن ! 


  و اکنون تو با مرگ رفته ای ؛ و من این جا تنها به این امید دم می زنم که با "هر نفس" ، "گامی" به تو نزدیک تر  
  می شوم و ... این زندگی من است . □ دوست داشتن از عشق برتر است . و من هرگز خود را تا سطح بلندترین   قله ی عشق های بلند ، پایین نخواهم آورد . 
   
   *دکتر علی شریعتی
2 نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 2:20  توسط احمد | 
کورنومتر
دو روز پیش فیلمی از محسن مخملباف دیدم با عنوان " سکس و فلسفه ".
برخلاف اسمش که آدم رو به یاد فیلم های سکسی می اندازه اصلا چنین فیلمی نیست و بر عکس فیلمی خوب و بسیار قویست.




در این فیلم مردی در 40 سالگی خود دچار انقلابی ردونی می شه و 4 معشوقه خود رو در سالن رقص جمع میکنه و ... .
در این فیلم عمر آدما بر اساس روز و ماه . سال سنجیده نمی شه بلکه بر اساس مدت زمانی که به اونها در زندگی خوش گذشته سنجیده می شه.
مرد در فیلم با اینکه 40 سال سن داره ولی حدود 2 ساعت خوش گذرونده .....
مرد در فیلم همیشه کورنومتری به همراه داره.
در جایی از فیلم یکی از معشوقه ها بهش میگه: چرا همیشه کورنومتر همراهته؟؟؟
مرد می گه: برای اینکه تایم خمشیحامو اندازه بگیرم!!!
بد نیست ماهام یه کورنومتر تو دستامون بگیریم











سایت مخملباف:

http://www.makhmalbaf.com/movies.php?m=49(=2
2 نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 1:8  توسط احمد | 
clive owen

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 0:46  توسط احمد | 
سیب



یه روز یه سیب از روی درخت افتاد روی سر یک مرد، و آن مرد جاذبه زمین را کشف کرد.

یه روز یه سیب از روی درخت افتاد روی سر یک مرد، و آن مرد فکر کرد که چقدر بد شانس است وآنجا را برای همیشه ترک کرد.

یه روز یه سیب از روی درخت افتاد روی سر یک مرد، و آن مرد گفت تو موهبت مطهر خداوندی تا دانه های تو در وجود ما حیات بخش وجودی پاک تر باشد.

یه روز یه سیب از روی درخت افتاد روی سر یک مرد، و آن مرد آن سیب را نقاشی کرد.

یه روز یه سیب از روی درخت افتاد روی سر یک مرد، و آن مرد مرد.

یه روز یه سیب از روی درخت افتاد روی سر یک مرد، و آن مرد سیب را با لذت خورد.

یه روز یه سیب از روی درخت افتاد روی سر یک مرد، و آن مرد توشه ای از علم سیب بر ذهن گذاشت و عصاره ای شفا بخش ساخت برای اثبات توانگری خویش در آن چه مردم معجزه طب می نامیدند.

یه روز یه سیب از روی درخت افتاد روی سر یک مرد، و آن مرد گفت این سیب توطئه خصمانه دشمنان من است و رفت تا انتقام بگیرد.

یه روز یه سیب از روی درخت افتاد روی سر یک مرد، و آن مرد با تنها رمقی که از فرط گرسنگی در دستانش جاری بود ، سیب را در جیب نهاد برای روز مبادا.

یه روز یه سیب از روی درخت افتاد روی سر یک مرد، و آن مرد سفری کرد به دل ذرات نهان سیب تا فلسفه جهان را در آگاهی از پیوند ذرات آن بیابد.

یه روز یه سیب از روی درخت افتاد روی سر یک مرد، و آن مرد رفت تا سخاوت درخت را با دوستانش تقسیم کند.

یه روز یه سیب از روی درخت افتاد روی سر یک مرد، و آن مرد گفت تو کمال مطلق یک دانه سیب هستی و دانه های آن را کاشت تا کمال تداعی گردد و خاک ، خواب دانه ها را تعبیر کند.

یه روز یه سیب از روی درخت افتاد روی سر یک مرد، و آن مرد گفت من هم مثل تو از ریشه و خانواده ام وا مانده ام و آن یگانه سیب ، همدم یک عصرگاه آن مرد تنها بود.

یه روز یه سیب از روی درخت افتاد روی سر یک مرد، و آن مرد سیب را خاک کرد تا نگاه بد بینانه دیگران طراوت سیب را نپژمرد.

یه روز یه سیب از روی درخت افتاد روی سر یک مرد، و او اندیشید که چه دنیای کینه توزی که حتی درخت را به جنگ با آدمی بر می انگیزد و آن درخت را قطع کرد.

یه روز یه سیب از روی درخت افتاد روی سر یک مرد، و آن مرد شعری درباره یک سیب نوشت:

زندگی یک سیب است ، گاز باید زد با پوست ...

 

موفقیت110

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 1:7  توسط احمد | 
مثل هم


 

 

 

کوچک باشیم اندازه نخود

 

یا بزرگ باشیم قد یک غول

 

اندازه همیم

 

وقتی خاموش کنیم چراغ ها را .

 

 

 

پولدار باشیم مثل پادشاه

 

یا آس و پاس باشیم عین گدا

 

قدر و قیمتمان یکی است

 

وقتی خاموش کنیم چراغ ها را .

 

 

 

سیاه باشیم یا سفید

 

سرخ باشیم یا زرد و نارنجی

 

یک رنگ می بینندمان

 

وقتی خاموش کنیم چراغ ها را .

 

 

 

پس خداوند اگر یک وقت بخواهد

 

رو به راه کند کارها را

 

 راهش شاید این باشد

 

که دست دراز کند و خاموش کند چراغ ها را


 

 shel silverstein


2 نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 0:31  توسط احمد | 
شادیتان یلدایی

جشن یلدا

 یادگار نیاکان پاک دل ما
نشانه عظمت ایران 7000 ساله ما
بر فرزندان کوروش کبیر  شاد باش باد.
شاد  زی  مهر   افزون
محفل آریاییتان طلایی
دل هایتان دریایی
شادیتان یلدایی
مبارک باد این شب اهورایی


2 نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 0:27  توسط احمد | 
جمله ها و نکته ها



همیشه به یاد داشته باش که در ارتفاعی خاص از زمین دیگر ابری وجود ندارد. اگر آسمان زندگیت ابری است، شاید به علت این است که روحت به اندازه کافی اوج نگرفته است.
"مهم بودن" خوب است، اما خوب بودن مهمتر است.
نفرت هرگز با نفرت از بین نمی رود; برای از بین بردن نفرت، محبت لازم است.
اگر یک روز نتوانستی گناه کسی را ببخشی، بدان که از بزرگی گناه او نیست; از کوچکی قلب توست.
عشق با دوست داشتن خودتان آغاز می شود.
کار نباید اولین اولویت زندگی شما باشد.
همیشه به ندای درونتان گوش دهید; به ندرت دروغ می گوید.
تولد و مرگ اجتناب ناپذیرند; در فاصله این دو، خوب زندگی کنیم.
هیچ وقت مغرور نشو; برگ ها وقتی می ریزند که فکر می کنند طلا شده اند!
شاید شیرینی کلام دلنشینی را که امروز بر زبان می آورید فردا بچشید.
عظمت انسان های بزرگ از رفتارشان با انسان های کوچک آشکار می شود.
هر چه موانع جدیدتر و سخت تر باشد، لذت تلاش و پیروزی بیشتر است.

منبع :پاییزه

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 1:33  توسط احمد | 
ترنج



گفتا من آن ترنجم کاندر جهان نگنجم

                              گفتم به از ترنجی، لیکن به دست نایی 

  گفتا تو از کجایی، کاشفته می نمایی

                               گفتم منم غریبی، از شهر آشنایی

  گفتا سرچه داری؟ کز سر خبر نداری

                                گفتم بر آستانت دارم سر گدایی

  گفتا به دلربایی ما را چگونه بینی

                                گفتم چو خرمنی گل در بزم دلربایی

  گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد

                                گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید

  گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت

                             گفتا تو بندگی کن، کو بنده پرور آید


 

 

2 نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 1:15  توسط احمد | 
زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم

زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر زلف را حلقه مکن تا نکنی دربندم یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلم شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی ما را شهره شهر مشو تا ننهم سر در کوه رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی  
ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم طره را تاب مده تا ندهی بر بادم غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم قد برافراز که از سرو کنی آزادم یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم شور شیرین منما تا نکنی فرهادم تا به خاک در آصف نرسد فریادم من از آن روز که دربند توام آزادم

 

2 نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 2:25  توسط احمد | 
سلام آخر


 

سلام ای غروب غریبانه دل

 

سلام ای طلوع سحرگاه رفتن

 

سلام ای غم لحظه های جدایی

 

خداحافظ ای شعر شب های روشن

 

 

 

خداحافظ ای شعر شب های روشن

 

 خداحافظ ای قصه عاشقانه

 

 خداحافظ ای آبی روشن عشق

 

خداحافظ ای عطر شعر شبانه

 

 

 

خداحافظ ای هم نشین همیشه

 

خداحافظ ای داغ بر دل نشسته

 

 تو تنها نمی مانی ای عمر بی من

 

تو را می سپارم به دل های خسته

 

تو را می سپارم به مینای مهتاب


 

تو را می سپارم به دامان دریا

 

اگر شب نشینم اگر شب شکسته

 

تو را می سپارم به روئای فردا

 

 

 

به شب می سپارم تو را تا نسوزد

 

به دل می سپارم تو را تا نمیرد

 

اگر چشمه واژه از غم نخشکد

 

اگر روزگار این صدا را نگیرد


 

 

 

خدا حافظ ای برگ وبار دل من

 

خدا حافظ ای سیه سار همیشه

 

اگر سبز رفتی، اگر زرد ماندم

 

خداحافظ ای نوبهار همیشه

2 نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 0:1  توسط احمد | 
کنی جی

 

             اگه کنی جی رو میشناسید بهتون تبریک می گم. اگر هم می خواید لحظه های آرومی رو داشته باشید و به آرامش برسید حتما به دنبال آلبوم هاش برید.

 

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 20:16  توسط احمد | 
استخوان خوک و دست های جذامی
<< با شما هستم ! با شما عوضی ها که عینهو کرم دارید تو هم می لولید.
چی خیال کرده ید؟ همه تون از وزیر و وکیل گرفته تا سپور و آشپز و پرفسور، آخرش می شید دو عدد.
خیلی که هنر کنید ، خیلی که خبر مرگ تون به خودتون برسد فاصله دو عددتون می شه صد.
صدامو می شنفید؟
می شید یه پیر آب زیپوی عوضی بو گندو. کافیه دور تند نیگاش کنید. همین که نیگاش کردید می فهمید چه گندی زده ید. می فهمید چه چیز هجو ومزخرفی درست کرده ید.
حالا با این عجله کدوم جهنمی قراره برید؟ قراره چه غلطی بکنید که دیگران نکرده ند؟ ...
از یک طرف تا چشاتون به هم افتاد اولین کاری که می کنید ، یعنی آسون ترین کاری که می کنید ، اینه که عاشق همدیگه می شید. لعنت به شما و کارتون که هیشکی ازش سر در نمی آره.
عاشق می شید و بعد عروسی می کنید و بعد بچه دار می شید و بعد که حال تون از هم بهم می خوره طلاق می گیرید. گاهی طلاق نگرفته باز عاشق یکی دیگه می شید .
لعنت به همتون. لعنت به همتون که حتی مث مرغابی ها هم نمی تونید فقط با یکی باشید ...
دنبال چی می گردید؟
آهای عوضی ها ! آهای با شما هستم ! صدام رو می شنفید؟ >>


برگرفته از متن کتاب استخوان خوک و دست های جذامی
نوشته ی مصطفی مستور
بر گزیده جایزه ی ادبی اصفهان
به عنوان بهترین رمان سال 83
2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 0:15  توسط احمد | 
این خداوند است

تا به حال شده  جایی نشسته باشید و یک دفعه دلتان بخواهد برای کسی که دوستش دارید کاری نیک انجام دهید؟

این خداوند هست که با شما صحبت می کند .

آیا تا به حال مستاصل و تنها شده اید، طوری که هیچ کس نباشد تا با او حرف بزنید؟

این خداوند است ! می خواهد شما با او حرف بزنید.

آیا تا به حال شده است به کسی فکر کنید که مدت هاست از او خبری ندارید سپس، بعد از مدتی کوتاه اورا ببینید یا تماس تلفنی از جانب او داشته باشید؟

این خداوند است!

هیچ چیزی به اسم اتفاق و تصادف وجود ندارد.

آیا تا به حال چیز خارق العاده ای را بدون اینکه آن را در خواست کرده باشید دریافت کرده اید در حالی که توانایی پرداخت هزینه آن را نداشته اید.

این خداوند است!

 او از خواسته قلبی ما خبر دارد.

ایا فکر می کنید این متن را تصادفی خوانده اید؟

نه این طور نیست.

و اکنون این خداوند است!

به خداوند نگویید که چقدر توفان شما بزرگ و سهمگین است.

به توفان بگویید که خداوند شما چقدر بزرگ و توانا است.

2 نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 2:27  توسط احمد | 
شروعی تازه
یه چند وقتی بود احساس سنگینی وکثالت خاصی داشتم.
دست به هر کاری می زدم یه چیزی به نظر کم می اومد و کامل نبود.
خیلی کلافه شده بودم . حتی از بهترین تفریح ها هم خسته شده بودم .
حس می کردم یه میل درونی هست که با این چیزا ارضا نمیشه.
دیشب با یه دوست گپ می زدم . از من پرسید نماز می خونی؟
گفتم : نه .ولی دوست دارم یه روزی شروع کنم.
گفت : پس درنگ نکن که الا ن بهترین موقع است.

 The image “http://blogs.indiewire.com/jamesisrael/archives/michelangelo-finger-of-god-lg.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.
من اینو یه نشونه دیدم و شروع کردم و اون احساس سنگین دیگه کم رنگ شده .
چون فهمیدم که چه اتفاقی داشت برام می افتاد .داشتم از خدام دور می شدم .
ولی الان احساس خوبی دارم و اینو مدیون دوست عزیزم هستم و امید وارم به هر آنچه که می خواد برسه.
بیشتر ما وقتی نگرانی و ناراحتی مان به آخرین حد میرسد به درگاه خدا پناه می بریم و در اوقات دیگر به این فکر نمی افتیم.
پس بیایید هر روز نیرویی در خود بوجود بیاوریم.


2 نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 2:11  توسط احمد | 
پولس قدیس
سعی نکنید همواره سازگار باشید.
سازگاری به معنای آن است که همواره کراواتی ببندیم که به لباس ما می آید.
به معنای آن است که فردا هم همان عقیده امروز را داشته باشیم.
پس حرکت سیارات چه؟ کجا می روند؟
تا زمانی که به دیگری آسیبی نمی رسانید ، هر از گاهی تغییر عقیده بدهید.
بی احساس شرم خودتان را نقض کنید.
این حق شماست.
مهم نیست که دیگران چه می اندیشند ...
چون در حقیقت فکرش را می کنند. پس آرام باشید وبگذارید جهان راه خودش را بپیماید.
لذت غافلگیر کردن خود را کشف کنید.
پولس قدیس گفته: خداوند روی زمین دیوانگی ها را خلق کرد تا خردمندان را شرمنده کند.

پائولو کوئلیو
2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 1:36  توسط احمد | 
اجاق
گاهی روزها و هفته ها می گذرد ، بی آن که هیچ حرکت لطف آمیزی از دیگران ببینیم.
این دوره ها ، که گویی عطوفت انسانی از میان رفته است ، دشوارند و زندگی فقط به تنازع بقا می نماید.
استاد می گوید:
- باید اجاق خود را بررسی کنیم .
باید نور بیشتری به آن ببخشیم و بکوشیم اتاق تاریک زندگی مان را روشن کنیم .
هنگامی که صدای جرقه های اتش و ترکیدن هیزم را می شنویم ، و آن گاه که قصه های شعله ها را می خوانیم ، امید به سوی ما باز می گردد.
اگر قادر به عشق ورزیدن باشیم ، قادر به دوست داشته شدن نیز خواهیم بود.
فقط زمان مطرح است.


2 نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 1:13  توسط احمد | 
راحت طلب
تا حالا به این دقت کردید که چقدر ما آدما راحت طلب شدیم.
ماها یه عادت بدی پیدا کردیم اینه که می خواهیم همه چی رو به راحتی بدست بیاریم .
سعی نمی کنیم و وقت نمی گذاریم و صبر و تحملمون در برابر کارهایی که انجام می دهیم کمه وانتظار داریم کارامون هم بخوبی پیش بره و ....
ولی اگه پیش نره !
یعنی اگه به نوعی شکست بخوریم ، سرخورده می شیم و خودمونو سرزنش می کنیم ، دیگه دست به اون کار نمی زنیم وسعی نمی کنیم به نحو دیگری اونو انجام بدیم تا به نتیجه مطلوب برسیم.
این عادت بد ما آدماست.
یه نفر کنکور امتحان میده ولی قبول نمی شه.....
یه نفر با تمام عشقش به اونی که می خواد نمی رسه .....
یه نفر تموم دارایشو توی یه آتش سوزی تو یه چشم بهم زدن از دست میده .....
ولی هیچ کدوم از اینا باعث نمی شه که آدم از سعی و تلاشش تو زندگی دست بکشه.
چون زندگی هنوز ادامه داره.
اونایی که به بزرگی می رسند ، کسانی هستند که شکست برای آنها قابل درک نیست ، شکست آنها را متوقف نمی کنه.

از نمونه های بارز آن می تونم به آبراهام لینکلن اشاره کنم :
در 21 سالگی در تجارت شکست خورد.
در 24 سالگی بار دیگر در تجارت شکست خورد.
در 26 سالگی همسر محبوبش را از دست داد.
در 27 سالگی به ناراحتی شدید عصبی دچار شد.
در 34 سالگی در رقابت های انتخاباتی کنگره شکست خورد.
در 45 سالگی می خواست سناتور بشه اما نشد.
در 47 سالگی می خواست معاون رئیس جمهور بشه اما نشد.
در 52 سالگی بعنوان رئیس جمهوری آمریکا انتخاب شد.
اگر این شخص هر یک از این اتفاقات را بصورت شکست تلقی می کرد آیا به ریاست جمهوری می رسید؟
احتمالش کم است.
پس بیایید بیشتر سعی کنیم .
2 نوشته شده در  جمعه سوم فروردین 1386ساعت 0:49  توسط احمد | 
صد سال به از این سالها ...
                 
2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 20:3  توسط احمد | 
 
تعداد عزيزانم
[#counter]

[#blogsky logo]